بعد دوماه اومدم خونه بابا حسین دوسه بار زنگ زد بیا در مورد ازدواج بابا جرف بزنیم من خاک برسر تا فاطی گفت تو با حسن سرو سری داری حرف میزدی گفتم بفکر بابا باشین سه سال از مرگ مامان میگذره همشون دخترا بامن چپ افتادن دلم میسوزه میگیره برا خودم میرم مشهد خونهخودم قاسم اوقاتمو تلخ داره میام اینجا اینا موندم خستم دلم میخاد برم یجایی ک نه اینا باشن نه قاسم تنهای تنها باشم خدا جوری دستمو بگیر ک شرمنده نشم خیلی دلم گرفته منی ک ب مادرم وابسته بودم بفکر دامادی بابا باشم اخه بابا هم گناه داره دلم میسوزه واسه بابا کسی بفکرش نیست تا من یچیزی گفتم منو خوردن میترسم امشب قاسم بیاد ابرومو ببرن بی چشمو رو هستن ایناخدا خودت دستمو بگیر منو محتاج اینا و شوهرم نکن
برچسب:
نویسنده: یوسف نوروزی
تاريخ: دوشنبه
2 مرداد
1402 ساعت: 12:50